اندوه
اندوه
آغوشت را برایم باز نگه دار صدای مرداب ست
دستانت را محکم بفشار بدنم سرد ست
تمنایم تو هستی هلهلات را در گوشم نجوا کن
اندوهم را در جیبت قایم کن...........
دل نوشته ها
اندوه
آغوشت را برایم باز نگه دار صدای مرداب ست
دستانت را محکم بفشار بدنم سرد ست
تمنایم تو هستی هلهلات را در گوشم نجوا کن
اندوهم را در جیبت قایم کن...........
در کوچه های زندگی به هر جا رسیدم
تابلو بن بست را دیدم
کوچه ی شما مستقیم بود
چشمم را بستم...دلگیرم از قفس
از نگاه
بی شرمی زبان
عفت بی واهمه بید مجنون
از لبخند شهوانی بی لایه
دلگیرم....نمی بینی مرا...؟
خفقان و اندوه
تا به کجا میروم
نمی دانم
کجایی که صدای مرا نمیشنوی؟
بر روی کدام بوم رنگ دردم را بپاشم؟
با چه احساسی برایت بگویم؟
اصلا می توانی نقشه ی دل را برایم رسم کنی؟
خاطرم زخمی ست...
انسانم ، آدمم ،حیوانی ناطق
پر از حرف های نشنیده
باز نمی دانم ...
تمنایم را شنیدی؟
زورقم شکست
فرو رفتم در خاک
دیدی؟
نقشه هایم بر آب نرفته خندید
دیدی؟
آزمونم سخت و دشوار
اضمحلال اندام برهنه ام
دیدی؟
بر کدام بالین؟
آرمیدم کوتاه
دیدی؟
سفری پر از شکنج
پارانویای ذهن
باز دیدی؟
دم زدن کاری ندارد
نمی توانم استقامت
کوری قلبت می سوزاند...
برایت فرقی نمی کند
بازنده یا برنده
مهم لبخند است.
بر لبت با غریبه جاریست
هنوزم نفسی می آید
تلخی نگاه برایم حدوث شد
شاید دخترک لال است؟
دیدی؟
دخترکی با عشق بی تجربه
نه این عشق نیست
فراتر از آن را نمی دانم
توکه سئوالات را بی پاسخ می گذاری
چگونه پاسخ می دهی؟
شرمت بیاید...
شرمت بیاید.
سلام به تمام دوستان عزیزم سال نو بر شما وتمام ایرانیان آریایی تبار مبارک امیدوارم سالتان پر از آرامش قاصدک ها و اقاقیا شود.
سرنوشت ... تقدیم به بابایی مهربونم
خنجری از ماتم
قلب کشان کشان
وای بر من
منفور شده ی زمان
آشیانه ام کو ...؟
با من نگو از دودمان سپید
هابیل و قابیل
غریبه های آشنا
رنگی نماند بر رخ
آشنایان بیایید
مویه و شیون بیاورید
حنجره یارا نیست
خفگی اوج لذت
مشت بکوبید
بکوبید بر تن
کاش می مرد زمان
نگه دارید ثانیه را
دقیقه را زندانی کنید
نگویید چرا ؟
نپرسید برای چه؟
از کجا؟
تا به کی؟
وای ی ی ی
تا به کی ؟
خدا داند و دل
خاکستری نگین دیوارست
مادر لرزید
پدرلولید درزمان
وای ی ی ی دخترم ....
روز عشاق ایرانیان بر همگان مبارک....
خیال در من...
می ترسم درتاریکی
می گریم در دریا
می خندم در فصل
می بینم در خواب
با رنگ چاه ،می ترسم
با خیس آب ،می گریم
با نرم برف ،می خندم
با رقص من ،می بینم
بیا با هم برویم
بترسیم
بگرییم
بخندیم
ببینیم...
ببینیم که..
قاصدک در خواب وخیال در من.*
هوای اتاق خاکستری
روز و شب خاکستری
صورتم خاکستری
نقابم گم شد..تقدیم به تنهاترین هایم...
شناسایی...
وسوسه شدم
کوتاه
همبستر دیوانگی
خندیدم با روح سیال
او دید و فهمید
فهمیده بود در زمان
نوک انگشت
بی حس از نگاه
آغوش گرم و پر هوس،داغی لبان مست
جسم بی دلیل می رفت...
ناشناس با مغزحسود
انگشتان،بی غرض می رقصیدنددر سینه
آهنگی شنیدم
هیچ ها یکی پس از دیگری
محو در هیاهوی عشق
صدای سلوک بی هیچ تفکیکی
پوسته ریزی نگاه
حس و لمس اندام
حرارت ماهیچه های دستها
ناشناس در چشم
بی پیرایه برگشتم به دور...٭
در مسير باد
روي سنگ فرش های منفور چشم
عشق را زير پاهايت ديدم
دم نزدم